دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد دگر آهم نمی گیرد دگر این سازها شادم نمی سازد دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0...